مهم نیست تو چی میگی , مهم اینه که مخاطب چی فهمید؟

خیلی‌ها فکر می‌کنند اعتماد‌به‌نفس در صحبت‌کردن یعنی تسلط بر دایرهٔ واژگان یا کنترل زبان بدن. اما واقعیت چیز دیگری‌ست: بیشتر دوره‌هایی که این مهارت‌ها را آموزش می‌دهند، در برخورد با یک موقعیت واقعی — جلوی مشتری، رئیس، یا جمعی ناآشنا — کاملاً بی‌اثر می‌شوند؛ چون آدم را برای «کلاس درس» آماده کرده‌اند، نه برای دنیای واقعی.

تأثیرگذاری واقعی، از شناخت مخاطب شروع می‌شود، نه از خودِ گوینده. کلمات، لحن صدا، حالت بدن، نگاه، حتی نفس‌کشیدن — همه ابزارهایی هستند که وقتی بر پایهٔ نیاز طرف مقابل به‌کار گرفته شوند، نفوذ واقعی ایجاد می‌کنند؛ نه وقتی صرفاً برای «خوب حرف زدن» تمرین شده باشند.

اگر می‌خواهی در جمع با اطمینان صحبت کنی و روی دیگران تأثیر بگذاری، اول باید یاد بگیری بفهمی طرف مقابلت دنبال چیست — بعد ابزار درست را برای همان لحظه انتخاب کنی.

چرا باید دراماتورژی یاد بگیریم؟

 

در قاب رسانه، مجری بودن تنها به معنای اجرای برنامه نیست؛ اعتراف می‌کنم که سال‌ها پشت دوربین نشستم و دیدم چگونه کلماتم در ذهن مخاطب شکل دیگری به خود می‌گرفت. پژوهش‌های حوزه ارتباطات نشان می‌دهد بیش از ۷۰ درصد پیام نه از طریق واژه‌ها، بلکه از لحن، نگاه و زبان بدن منتقل می‌شود. من پرویز نشاط هستم و صادقانه می‌گویم آنچه بر زبان راندم، همیشه همان نبود که مردم شنیدند و احساس کردند. این شکاف میان نیت گوینده و درک شنونده، ریشه بسیاری از سوءتفاهم‌های اجتماعی ماست. به همین دلیل عنوان مجری را کنار گذاشتم تا فارغ از نقش، تجربه یک دیده‌بان اجتماعی را بازگو کنم. اعتراف، سنگ بنای هر تغییر واقعی است و بدون آن، چرخه تکرار خطاها ادامه خواهد یافت.

ما خوبیم... مشکل از شماست!

کافی است شما در خیابان، محل کار، ایستگاه مترو یا حتی در یک میهمانی جلوی یک هم‌وطن ایرانی را بگیرید و به‌خاطر کار اشتباهش به او تذکر دهید، شک ندارم خیلی سریع و بدون هیچ معطلی پاسخ می‌دهد: «من خوبم...» حالا شما سؤال کنید: «پس چرا این خوب بودن شما را ما احساس نمی‌کنیم؟» بازهم خیلی سریع می‌گوید: «اون دیگه مشکل شماست!»

آقای رولف دوبلی در کتاب «هنر شفاف اندیشیدن» داستان بامزه‌ای دارد: پیرمردی هر روز صبح رأس ساعت مشخصی سر چهارراه می‌ایستاد، کلاهش را برمی‌داشت و یک دقیقه محکم در هوا می‌چرخاند. وقتی علت را پرسیدند، گفت: «من با این کارم زرافه‌ها را از اطراف این چهارراه دور می‌کنم.» مرد جوان نگاهی به اطراف انداخت و گفت زرافه‌ای نمی‌بیند. پیرمرد لبخند زد و جواب داد: «زرافه‌ای نمی‌بینی، چون من کارم را درست انجام داده‌ام.»

این الگو تقریباً در ۹۰ درصد رابطه‌های ایرانی تکرار می‌شود. از گفتگوی زوج‌های جوان گرفته تا شعار تبلیغاتی «سایپا مطمئن» و «اولین و پرسرعت‌ترین اینترنت کشور». در تمام این سال‌ها سؤال من این بود که اگر همهٔ ما خوبیم، پس چرا کسی این خوبی را احساس نمی‌کند؟!

 

من عینک فروشم 

مجری که باشی، هر روز و هر شب می‌خوانی و می‌شنوی حرف‌هایی از گوشه و کنار این سرزمین، از آدم‌هایی که تابه‌حال نه به عمرت دیده‌ای و نه قرار است تا آخر عمرت ببینی.

مجری که باشی، می‌شوی پسر نداشتهٔ آن معلم بازنشسته‌ای که بعد از ۳۰ سال خدمت صادقانه حالا برای تأمین اجاره منزل درمانده شده، اما غیرتش اجازه نمی‌دهد چیزی از تو بخواهد. فقط همین‌که دردش را بشنوی، همهٔ دل‌خوشی‌اش می‌شود.

مجری که باشی، ناخواسته می‌شوی محرم اسرار آن خانمی که شوهرش بیکار شده و رفته و حالا مانده زنی تنها با طفلی صغیر. می‌شوی سنگ صبور آن تولیدکننده‌ای که جنس‌هایش روی دستش مانده و رو به ورشکستگی است. می‌شوی همدرد کشاورزی که با دست‌های پینه‌بسته منتظر است عادلانه به حقش برسد.

مجری که باشی، می‌شوی بدهکار همهٔ پسرها و دخترهایی که بعد از فارغ‌التحصیلی مانده‌اند بیکار با آینده‌ای نامعلوم. ناخودآگاه می‌شوی روابط عمومی بانک مرکزی و باید پاسخگوی نوسانات قیمت ارز و طلا باشی.

هرروز و هرساعت همهٔ این‌ها را می‌بینی و می‌شنوی و باز فردا باید جلوی دوربین با لبخندی به پهنای صورت و با قلبی پر از امید بگویی:

خانم‌ها و آقایان! مردم عزیز ایران! سلام...